اگر مانده بودی شاعر نمی شدم اما تو را داشتم و شعرهایم را...
اکنون تو نیستی،شاعرم اما هیچ ندارم حتی شعر هایم به نام توست...
هر شب دستانم را به سوی آسمان بلند میکنم و آروزی تو را از خدای خویش میکنم
هر شب با دیدن عکس تو به خواب می روم، عکسی که تا صبح د رآغوشم است
عکسی که خیس خیس است و خیسی آن به خاطر اشکهایم است!
در این سرزمینی که هر کس یاری دارد و هر کس یاوری،
من در گوشه ای نشسته ام و سر بر پاهای خودم گذاشته ام
رفتی اما خیلی زود رفتی،بدون خدا حافظی
می دانستم می روی اما نه به این زودی!
با رفتنت همه چیز سوخت...خاطره،محبت،عشق،دیگر امیدی به زندگی نیست.
من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.
و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.
